بایستید عقربه های زشت زمان!

هر روز انسانهای زیادی را میبینم،غریبه و آشنا،انسانهای زیادی را میبینم ولی آنچه کمتر میبینم انسانیت است.آری انسانیت آنچیزیست که مدتهاست فراموش شده.چقدر سخت است زندگی در میان اینان.ولی در میان این مردمان به یکباره گویی معجزه ایی رخ داده،به ناگاه یکی را میبینی،کسی که گویی سالهاست میشناسی ودرپی اش بوده ای،کسی که گویی معنای مجسم تمام آنچیزیست که از خوبی و نیکسرشتی میدانی،همان که گویی برای رسیدن به اوست که زاده شده ای،مکث میکنی،تمام آنچه از مکان و زمان میدانی را فراموش میکنی،هیجان و شادی وجودت را فرا میگیرد،بدنت میلرزد،قلبت به شدت میتپد،گویی میخواهد تمام تپشهای باقی مانده اش را همانجا و در همان لحظه خرج کند،انگار تمام این سالها برای او و برای رسیدن به او میتپیده ونه برای تو.همچنان محو تماشایش هستی محو معصومیت و پاکی اش،انگار تازه معنای هرآنچه که تا کنون از خدا میدانسته ای را دریافته ای،معنای پاکی و مهربانی،معنای خوبی،معنای زلال زیبای حقیقت.
به یکباره رنگ دنیا برایت عوض میشود.آری،دیگر دنیا همچون مردمانش سیاه نیست،حتی خاکستری هم نیست،نمیدانم چه رنگیست، چون دیگر رنگ معنا ندارد،دنیای بی رنگی است،هرچه هست شادیست،هرچه هست پاکیست،هرچه هست راستی،زیبائی و یکرنگیست.
آنجاست که معنای نیاز برایت عوض میشود،دیگر به چیزی نیاز نداری،اوه نه! نیاز داری،تا به حال به هیچ چیز اینقدر محتاج نبودی، فریاد میزنی،شاید در درونت،ولی فریاد میزنی: نه،نه! بایستید،با شما هستم،بایستید ای عقربه های زشت زمان...
ولی افسوس،افسوس که این عقربه های زشت زمان هم صدایت را نمیشنوند،به مانند تمام آنهایی که سالها در میانشان زیسته ای و هرگز صدایت را نشنیده اند،صدای مهربانی و صداقتت را.هرگز نشنیده اند که میگویی دوستتان دارم،حال آنکه تو فریاد میزدی. هرگز نشنیده اند که فریاد میزنی "آخر چرا؟بیائید انسان باشیم،بیائید یکدیگر را دوست داشته باشیم".
آری،این عقربه های زشت زمان نه تنها صدایت را،فریادت را،نمیشنوند،که گویی میشنوند ولی به مانند کودکی لجباز،با تو به لجاجت میپردازند،چنان بر سرعتشان می افزایند که گویی بی صبرانه به دنبال چیزی میگشته اند و اکنون بدان نزدیک شده اند.همانند تشنه لبی در بیابان که به دنبال سراب میدود.
آری لحظات میگذرند و به ناگاه به خودت میآیی،به خودت میآیی و میبینی بر جای پایی بر زمین خیره شده ای،هراسان به اطراف مینگری، کمی به اینطرف و کمی به آنطرف میروی،ولی پیدایش نمیکنی.دوباره برمیگردی و به جای پا مینگری،دوباره هراسان به اطراف مینگری.ولی نه،دیگر نمیبینی اش،گویی خواب میدیده ای،چه خواب شیرینی.
آری،دیگر نمیبینی اش،ولی ای کاش میتوانستی،ای کاش میتوانستی به او بگویی که چقدر دوستش میداری.کاش میتوانستی به او بگویی که بعد از دیدنش و اکنون که دیگر نیست،چقدر سخت است زندگی.بسیار سخت تر از زندگی در میان این مردمان. چقدر سخت است زندگی،چقدر بیهوده است این دنیا بدون او.ماه ها و سالها میگذرند و تو هنوز زنده ای و تمام تلخی این زنده بودن را فقط به امید دوباره دیدنش سپری میکنی،با مرهم شیرین خاطره اش.ای کاش لا اقل میتوانستم بگویمش،ای کاش!
هر روز انسانهای زیادی را میبینم،غریبه و آشنا،... .

نزدیک ترین نقطه به خدا

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست
.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی،آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید
.آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.

تجربه ای که باید طعمش را چشید . اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،همان لحظه كه آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت فرود اید

همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری .

نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری.
جایی که دلت برای او تنگ است .

نزدیکترین نقطه به خدا،دست نیازی است که به سوی تو دراز شده؛

نزدیکترین نقطه به خدا،نگاه پر مهر کودکی است که در انتظار لبخندی،تو را مینگرد.

 نزدیکترین نقطه به خدا قلب توست؛

فقط کافی است به آن بنگری