سنگ
سنگ سالها بود که بازی کودکان را تماشا میکرد.آرزوکرد که کاش اوهم چمن بود تا کودکان رویش وول میخوردند که دید علفی شده است وعنقریب حیوانی اورابخورد. برخود لرزید، گفت اگرروزی حیوان شوم هرگز با گیاهی چنین نخواهم کرد که دید زیر دستان قصاب دست وپا می زند. باخود گفت اگر روزی انسان شوم هیچگاه با حیوانی چنین نخواهم کردودید دربیابانی بی آب راه می رود.آفتاب می سوزاندش ، تشنه اش بود.آرزو کرد که کاش آبی بود ومی خوردکه دید چند قدم آنطرف تر چشمه ای روان است. نشست وسیر خورد. بازهم راه افتاد. گرسنه اش بود.آرزو کرد چیزی پیداکند وبخورد که دید درجنگلی پر از درختان میوه قدم می زند.از هردرختی میوه ای می کند ومیخورد. شب شد . تنها وغمگین بود آرزو کرد که ایکاش همدمی داشت که دید زیبارویی درکنارش نشسته است. شب راتانیمه بااوبود،باخود گفت اگرروزی ترکم کند ُ باز تنها خواهم شد که دید زیباروی درکنارش نیست. به دنبالش راه افتاد. سراسیمه راه میرفت. جنگل تاریک بود باخود گفت : نکند درباتلاقی گیرکنم که دید تاگردن درباتلاق فرورفته است.هرچه سعی میکرد بیشتر فرومیرفت. باخود گفت از یک یوگی بعید است که نتواند خود را ازباتلاقی رهاکند که دید دروسط جنگل راه میرود.خیس بودوسردش شده بود و می لرزید. گفت نکند بیمارشوم. سرفه ای کرد وبازچند سرفه خشک دیگر. گفت این بیماری مراازبین میبرد.افتاد ودیگربرنخواست ودید که جسدش را می سوزانند
به نام حق