ای کاش شنیدن اوز حزن گیاه اینهمه درد اور نبود ای کاش میشد چون گیاه دست به سمت خورشید دراز کرد و گفت حیات همین است و بس اه که چقدر تنم در تب آب ریشه دواند چقدر ساقه هایم درد محنت را از برگ برگ صدا رهاند اما کجاست امید ...... فصل به غایت زمستان است اما چه زمستانی سوت و کور خورشید یکدم میتابد اسمان صاف و بدون لک فقط سو سو بادی انهم گه گاهی نفس میخواستم شنیدم همچون کلاغ یکدم غار زدم ... یکدم بال زدم اما برادر اشتباه امده ایم اینجا هیچ خریدارند....! پوچی میپسندند نمیدانم گفتنش سزاست یا باز باید چون ماهی در دریا .....؟! یادم امد ...چند سالی نیست خود دیدم دیدم که چگونه ماهیان در اب گل آلود سهراب خفه شدند و بر آب افتادند چشمهای بینوایشان هنوز باز بود دستانم تماشاگاهی برای تمام ترکهای زمیناست برای تمام بر امدگیهای افق سوختنهای غروب اما مادرم گفت ریحان نچین گفت پدرم این راه بس پر خطر است و ترا مرد سفر نیست حق با پیشینیه ی من است من اینجا در فاضلاب تهوع خود هر چقدر دست و پا زنم بد بو تر میشوم هرچقدر استمداد بخواهم ترکها بیش میشود تو اگر باغبان مرا دیدی مردی کن و بگو ماندن این گیاه حوالی این روستا صلاح نیست سوختنش هم سزا نیست از ریشه در اور ..... ! مردن را اینهمه تب نیست یکبار فقط برای یکبار قدرتی کن و از دل زمین خرافات ریشه را از ته بکن اخرش چشمه نیست نفتی همدر کار نیست باز نمک است و شوره زار .....